از همیشه بهترم
چه خاطری از تو در اندیشه ام ناب گشته است.
از همیشه بهترم وتو را بانوی تراشیده من، در هفت رنگ طاق دریا می یابم.
از همیشه بهترم و تو را امروز چه زیبا می بینم . ابروانت را چون شلاقی از جنس ابریشم تقدیر و کمر گاهت را چون قوسی تراشیده از مرمر .
من نگاهت را به هزاران تکه بلور کوچک در فضای هر چه هست و خرام اندامت راچون بارگاهی از تقدیس در یافته ام.
از برگ زیتون برایت کلاهی بافته ام که از میانش معنای رنگ مشکی آویزان باشد.
و سینه سپیدت را چون فضایی از بی نهایت که در آن به هیچ هستی جز آن تعلق نیست، دوست می دارم.
بانوی رعنا، من تو رابرای تفسیر هستی خواهم آموخت، تا توان نیایش کردن هست.
من دوستت دارم و آفرینش را نه به خاطر آن چه از تو دیدنی ست، که به خاطر پاکی ات که نایاب آدمی ست ، سپاس می گویم.
+ نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت   توسط حـامـد نیک بخـت
|
