گوشی موبایلم تکان می خورد و
انگار
همه ی راه ها به جایی ختم می شود
تا بین نگاه کردن به شماره و فهمیدن،
جز جنجالی کوتاه
که در ارتعاشات ویبره حل شده است
باقی نماند.
و حکماً *
دست و دلم می لرزد
تا می آیم بپرسم تو کیستی...
و نشنیده،
انگار مری و معده ام را
از سیر و سرکه پر کرده باشند
پشتم عرق کند و
پا پا کنم
تا همه چیز زود تمام شود
پنهان که نیست،
هر چند آغاز نشده،
فرسنگ ها میان دو گوشی همراه مان فاصله باشد
من دوست دارم منتظر تکان خوردن و چرخیدن
بمانم ...
سوار بر فلکی
که از هم عقب بیافتیم و جلو ...
* حکماً = حکمن (از حکم) حتمن حکم شده = حتمن
+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت   توسط حـامـد نیک بخـت
|