و چهار کار کوتاه
یک
دوستم آمد
لخت شو مثل من
قرار است، ببندد
نافمان را به هم !
دو
فرقی نمی کند
کدام سمت ترازوی تو باشم
یا میزانت را
با کدام اعتراف لبریز کنم،
من که می دانی
تنم به تن تو خورده است .
سه
شکمم را
بیهوده صابون زده ام
تو گدایی در عشق !
نم
هم،
پس نمی دهی !
چهار
عزیزم
کلاه از سر برمی دارم
به نشان احترام
اجازه می دهی
کلاه تو را هم بردارم
به نشان احترام!
ژیلت
بیدرا شدم و آن بیرون آدم ها منتظرند...
دوباره صبح.
آیینه دستشویی.
دوباره تو.
من ،
دوباره زبر.
دوباره باید
صورتم را بزنم.
خوب است
سبیل بگذارم، اصلا.
تا آویزان باشی تو هم از گوشه اش.
واز ترس سقوط در فاضلاب،
هی خواهش کنی
که تیغ نزنم
صورتم را .
بر عکس همیشه این بار!
دوباره من ،
دوباره تو،
انکار ،
اصرار.
این همان است که به آن می گویند راز بقا ؟
.
