نگاهم
آهم
بی پشتوانه
میرود که در آیی
گشوده بر من تراشیده اندامی لخت
چشمم کور
قلاده ام کو ؟
چکیده آب، از لذت لبان درهم خواب
بی پشتوانه های میکشم
میان تمام استخوان های سفید
و شب که پتو میکشم تا کمر ...
گاهی کمی شعر - محمد حامد نیکبخت
نگاهم
آهم
بی پشتوانه
میرود که در آیی
گشوده بر من تراشیده اندامی لخت
چشمم کور
قلاده ام کو ؟
چکیده آب، از لذت لبان درهم خواب
بی پشتوانه های میکشم
میان تمام استخوان های سفید
و شب که پتو میکشم تا کمر ...
سَرداده ایی
رخت انگار که در دل می شورند
از پرِ لنبر خورده ی پیرهنت
بی هوا
ناز کرده
گاز گرفته
عریان
به دهانی
لب
زیر دندان ،
فشرده ام من .
لَختی ، در خواب قالی ، به آسودگی رُفتن
به کام
زبان میگیرم من ...
زبان
به کام میگیرم من
به نیام ...
* رُفتن - روفتن - روبیدن
آسوده و سست
کشیده دم
ریش های قهوه ایی چروک خورده که خشک
مثل سیم پیچ سوخته و زنگ زده ی چرخ گوشت
در پیاله ی سفالی سبز
هر بار
افتاده که به طپش قلب ...
ننه
با پوست از پیری چین خورده ی زن
با گربه ی قوری سر ،
مست...!
دم کرده اش با گل گاوزبان مقوی قلب است و مفرح مغز ...
درامده بچه ایی پلاسیده
از میان دو ران
زمانی ،
به آهستگی از درد
با گوشواره
و چهل جفت گوش مچاله
به سجده افتاده
بر مهری
کوبیده به پیشانی
عاق کرده انگار
ننه ایی که خیلی پیر است
و چروک های روی صورتش
حتمن
تا کمر گاهش ادامه دارد ...
به گل که نشسته
هلالی له و محو
ماهی افتاده تر
ته زاینده رود
از سر شب
طاق ها و ابروی وارونه تو
دقیقا گوشه چشمی لذیذ
در سی و سه پستان شل شده پل
میان لب های ترک خورده و ترد...
تشت تشت
از آب خانه به رود
پپاپی تا زیر استخوان لگن
بالا بیاید
کفرم
از این همه چروک...
هر بار
گداخته و ابری
میان انگشتانم
سیگار
انگار
هوسم
کشیدنی
یا بوسیدنی
می رود که به آخر برسد ...
هربار
بهارکه همچنان سبز
زاینده رود، که روان
به پهلوی سیگار میزنم ،
با انگشت اشاره ضربه ایی
و ابری بلند و خمیده از انتها
............... به آب می افتد .
............... و ازاب می افتم .
چروک می شوم
چوروک می شوم
بازو بر بغل ، زانو در بغل
تا آب برود
یا آب ببرد ...
کوتاه و خزیده به ابتدا ...
تشت رخت و
دست کسی که آن را می چلاند
مشت می زند و
همه چیز را کف گرفته است
میان آن همه زیر پوش و جوراب و شورت
و آبی که سیاه
و این که نمی شود از دست برود
می شورد و شور …
توی دل من
به اندازه ی هراس سوختن پیرهن
با سیگار چرت نیمه شب
و بهتر که لخت باشم
و بهتر که گند !
و بهتر كه به ازای هر پسوندی، کودن
حالش این است
که ذاتا دیر باشد و
شسته رفته
خیال اش از نجاست پاک شود...
این که نمی شود
گم
هم
بازی در آورد و
از دست من
هیچ کاری بر نیاید...
عقلم به چفت در هم قد ندهد...
گوش بیخود مانده باشد به آن...
گیر داده ام به در پیچ کومه ام
گیر داده ام به واژه بیخود
تا حالا گیر داده ایی به واژه ی بیخود
که کش بیاید از یک طرف هی
- الهی پیش مرگت شوم،
- !........................ بیخود !
ابرو کشیده در هم
با تحکم بیخ .......
با تحکم... ود
بیـ ... که می گوید او،
من می روم تا لخ
می روم تا چوب سیگار دم دست
که استفاده کم می کنمش
که آن گوشه بیخود افتاده،
دم دست ...
سر راه ....
بیخود... بیخود...
شعرم پاره شده از چهار جا
لبم سیاه
بیخود شده انگار
از خود ...
خوب که دیدم فهمیدم که من می رفت
با کسی در زنبیل دستانش بی خود... !!!
دار
با چروک های بسیار بالاتنه و پائین
کنار هم انگار که صبح نشده باشد
وبرای ماندن
چیزی جز اویزانی باقی نماند
اگرپیداشد،
تا زمان زمان دارد
قایمش کند،
شلوارم توی مانتوی تو، گل چوب لباسی...
گذر
به دو خیار سبز قلمی
میان
فاصله سردی شدن تا بهانه تلخ
با رج مرتب طاقه های بلند
بی ربط
انگار که شطرنج انداخته روی تن پوست کنده ی
قاچ قاچ
چه ربط دارد
سیگار کشدن ناشتا ، چشم هنوز خواب
به گسی تلخی کونه بماند یا نه
و نمک دان
چیزی مثل یک لیوان چایی یکی در میان...
تا پس از یکی دو ساعت به این سان ،
آدم آدم شود
و فیلتر سیگار و کونه خیار را
با رها کردن سبابه روی شست
پرتاب کند به سمت پیاده روی ۱۳ طبقه پایین تر
از پنجره آشپزخانه رو به تراس
که فقط جای ایستادن دارد و
انداختن رخت به بند ...
ملتفتی ؟
چیزی این وسط حس شدنی ست به وضوح انگار که انگشتانت را بسابی
روی هم
بین کونه خیار و قاچ قاچ و سیگار
با نمک دان
و این که به ته می رسد
به گس
چیزی مثل چـِم چاره !
هی
سیگار می کشد ...
هی سیگار
می کشد هی
سیگار ...
تا دهن ،
هم کشیده شود ...
آغاز که می شود ...
گرسنه
راه میافتد آب
از دهانی که خشک...
می رندد گوجه ها را یکی یکی
با پوستی که گیر می کند لای سوراخ
كلفت شده آخر
از زخم روی زبان
سرخ می شود سرخ
در روحی دسته دار...
و می زند
یکی یکی به یکی
تخم ها را
تا آخری که
به لبی نوک تیز ...
... سفره می کنم شکمش را اینجا...
راست نمی شود موها
از این همه
جلیــز و
ولیـــز ؟
یا نمی دانم در دل
نمی افتد هراسی ناچیز ؟
مثل در رفتن فنر فندک
میان سبابه و شست ... !؟
که قرمزی صورتم از گوجه است ُ
تو
به اندازه ی تک تک لقمه ها ی ِ ایستاده سر گاز ،
معلوم نیست کجایی و
انگار
پیازی را با مشت کوبیده باشند روی شهر
.......................................................
........ به دهان ، باز
زبان می گیرم !
مجید قبادیان سوادکوهی :
در اين متن ما با ذهنيتي تنيده دردل عينيت طرفيم كه مجبورمان مي كند در پس پشت نخ روايت شعربه روايتي هم عرض ولي عميق تربرسيم و روايت متن پيش رو را ( با كدهائي نظير:دهاني خشك؛زخم زبان و...) با فرا متنهاي پيش روي اجتماعمان پيوند بزنيم؛كه بوي گند آنرا تنها ميتوان با پيازي كه با مشت كوبيده باشند روي شهر از بين برد.
ابوالفضل حسنی :
مواردی که ادم را بر می انگیزاند تا روی اینکار بنویسد را می توان بشکل زیر فا کتور کرد:
1- رسیدن حامد دراین کار به یک زبان تراش خورده تر که یک سرو گردن از زبان کارهای ما قبل پیشی گرفته است... اینجا زبان با بافت موسیقیایی که در بعضی سطر ها به نما یش گذاشته قصد ورود به حوزه های را دارد که شاید باید فربه تر ان را در کارهای بعد ازاین دنبال کرد
2- جز نگری موجود دراینجا گاهی انقدر کار کردی می شود که فراروی می کند از خودش و جنبه های القایی ان نسبت به روساخت فرمیک جلو زده و در انسان به هول اوری میرسد شاید متلاشگی انسان معاصر انقدر است که از در رفتن فنر فندک لای سبابه و شست هم می هراسد شاید !
3- لحا ظ بعضی صحنه ها یی نامتعارف شده در این متن خود به زایش معنا نیز کمک کرده است اگر این نبود لقمه ها مثل بچه ی ادم روی سفره نوش جان می شدند تا بالای سر اجاق گاز برای من مخا طب اضطراب نشخوار نکنند
...................................................................................................
اما تا کید اساسی من در این کار رسیدن از جزیت عینی به کلیت معنایی بوده است که راوی ان را از داخل اتاق روایت کرده ودر نهایت مکان روایت به کلیتی بزرگ تر با همان سازو کار می رسد تا بتواند فرا متن ها و معنا هارابرای مابشکا فد و این "پیاز "اخر سطر است که از جنس مجموعه ی عنا صر دخیل در متن می باشد اما همین که روی شهر می تر کد مرا به سمت گاز اشک اور پر تاب می کند....
شاد باشدو شا عر همیشه حامد
حسین مکی زاده :
خواندم... و گفته بودم که قبلی ها را... نیز هم.
کم تر این روز ها خوانده بودم شعری که نه تنها از تصویر بیرونی به ذهنیتی درونی راه ببرد بل که گزارش گونه گی عینیت پر تکنیک اش قربانی جذبه حس برانگیزش نشود. حالا اینجا تعادل گوارایی (لذت از سادگی و تصویر درخشان با حس و ذهنیتی که پیش می برد) را حس می کنم.
یک نکته ظریف:
اگر زبان اثر خودبرانگیخته است پس چرا من حس می کنم اسیر نوعی دام قافیه شده ام در "نمی افتد هراسی ناچیز؟" با موسیقی روانت نمی خواند. (آن دو تای قبلی ("لبی نوک تیز" و "جلیز و ولیز" خوب آمده بود در واقع بجا آمده بود).
لذت بردم. نمی گویم این تصویر یا آن تعبیر زیبا بود.
چیزهایی داری باز به یادم می آوری از آموزه های استاد نیکبخت و میرعلایی بزرگ... چیز هایی مثل :
یا نمی دانم در دل
نمی افتد هراسی ناچیز ؟
مثل در رفتن فنر فندک میان سبابه و شست ... !؟
این ظرافت های پنهان در تصویرساختن (صناعت به قول نیکبخت) آن روزها که اصفهان بودم!
تلخ وش :
اگر این را بپذیریم که دیگر هیچ متنی معنای ثابت ندارد . مبتنی بر این نظر . در تک اثرهای رقم خورده توسط شما . مرزهای زمان به خوبی شکسته می شوند .
در چند اثر که از شما مرور کردم . فرامتن ها ( که بر گرفته از خیال پرداری های ظریف بود ) بر متن ها چیره می شود و غلبه می یابد . قلم اسطوره ای را نشانه نمی رود و یا اسطوره سازی نمی کند و بیشتر با استعارات و نمادها و نشانه های ذهنی که برگرفته از رخدادهای ساده ی پیرامونی است به خلق شعر و چینش کلمات پرداخته می شود . این را نیز می توان از موفقیت های آثار شما بر شمرد .
هر چند برای گسترده نمودن دایره تعامل با مخاطب عام . الفاظ و واژگان از نظر معنایی تقلیل می یابند ولی در کلیت پیچیدگی خود را محفوظ می دارند . این تضاد ها برایم جالب بود .
دوست عزیز
شما فن و هنر- نقاشی را نیز در شعر خوب بکار می گیرید . به تعبیری گاهی هنر شهودی و هنر حضوری را توامان مورد استفاده قرا می دهید و این برگرفته از صبغه ی پیشین شما در نقش بندی است .
خانم ثابتی :
این شعر پر از "انسان " است. انسان همین عصر. همین روز ها. پر از تنهایی مفرط.
پر از سادگی موقعیت. فضا. فرم. موسیقی. معنی. تصویر. اعتراض.
سادگی خانه ، ظرف .
سادگی صدا( جلیز و لیز ، خوردن پوست تخم مرغ به هم ) ، رنگ ( قرمز ) تصویر ( ضیافت ناتمام سفره ای که درهیج جا پهن نشد و در کف ما هیتابه سفره شد ) بو ( املت و پیاز ) میل و لذت ( خوردن و سیر شدن ) عشق ( فقط او را خواستن که مساوی تمام شهر است )
با تحریک غریزه ی خوردن شروع می شود. خواست و لذتی عام. که بسادگی با آب دهان آشکار می شود . کافی است آتشی روشن کنی و رنده کنی و بشکنی و بساط عیش فراهم شود. اما همزمان که دارد زیبایی و سیری در ماهیتابه ی روحی روی آتش شکل می گیرد ، در روح انسان گرسنه هم میلی بالاتر نطفه می بندد. میل با او خوردن. همسفره شدن. میل گریز از تنهایی.
آنقدر که او دیگر مثل کودکی کاشف از دیدن صحنه کیمیاگری آشپزی و خلق طعم و بو به وجد و هراس نمی افتد . بلکه انگار دارد در ظرف روحش به هراس و هیجان و کیمیایی دیگر فکر می کند.
تدارک ضیافتی که سفره اش پهن نمی شود و او که نیست تا هم سفره باشد ، طعم دلچسب روغن و گوجه و تخم مرغ ، بوی گند پیاز می گیرد. شهر گند می گیرد از اینکه او را در خورد گم کرده. ( تو که معلوم نیست کجایی)
خوردن ، لقمه لقمه خوردن ، نشسته خوردن ، با او خوردن در این تنهایی همیشگی می شود با قساوت سفره کردن شکم ظرفی که محتوایش حالا دیگر رنگ گرفته ، زیبا شده قرمز - زرد -سفید با بوی مطبوع و تصویر لذتبخشی که از کلمه کلمه متن تا سطر چهاردهم به مشام و چشم مخاطب میرسد. می شود ایستاده و سر دستی خوردن و آنقدر بر افروخته و گزنده که دندان بجای غذا ، زبان بجود.
آقای نیکبخت این شعر تجسم جهانبینی و نوع نگاه توبه شعراست. عینی کردن درونی ترین حس های بشری. آنقدر که حرف اصلی تو مثل یک گل خوشرنگ در تار و پدر فرش خوش بافت کلامت ، پیچیده و نا پیدا شود.
راستی چه خبر از آن نگاه طناز ، گزنده و تکان دهنده ؟
انگار پیازی را با مشت کوبیده باشند روی شهر ... حال کردم حامد.
اما من شروع شعرت را دستکاری مختصری می کنم:
گرسنه
راه می افتد آب
از دهانی که خشک...
و بعد به جای تخم مرغ می گفتم تخم ...
جلیل قیصری :
عناصر شعر ی ا ز همان اغاز قرار است به تداعی ها بنشیند تداعی به -تنهایی-انتظار و میل به حضور دوست یا معشوق-رنج و سو ختن (جسمی که سرخ می شود در روحی دسته دار )-میل غریزی خوردن -(اشتهای مفرط به حضور دوست )-خود خوری ...بی حضور او . اما امتزاج عینی و ذهنی ویا عینی کردن ذهنیات و ذهنی کردن عینیات این تداعی های موازی را انچنان که باید به سر منزل مقصود نمی رسانند شاید علاقه ی نا خود اگاه شاعر به رنگ و بوم و عناصر عینی و تصویری که در نقاشی نسبت به شعر به گونه ای دیگر عمل می کنند عناصر عینی متن را گاه در روساخت متوقف می کند ویا به اشتراک معنایی همه جانبه نمی رساند به هر حال این تداعی ها نسبت به شعر قبلی بهتر نشسته اند اما کافی نیست .
در می بن دم
با صدای سوتی از لولا
در آغوشت
پخش
با دامن لری گل دار
انتهای کوچه پس کوچه های استانداری
و مزخرف این که با دو انگشت
پلک هایت را می کشی به سمت شقیقه
تا جایی که جا دارد
به پیچیده گی باز کردن گره شل روسری
یا ول کردن کیف از روی شانه به مبل
مانده این که
عزا بگیری برای شام و
ناخن ها همچنان جویده شوند
چه بهتر
که دو خروار ویرگول آویزان باشد از سقف
با دمایی که مناسبت دارد و مناسب است
برای انجماد
- گور پدرش ......
نرسیده به دروازدولت یک بقالی هست
مــی خــرم ...
می کوبم
در را به هم
و اینبار
لای لولا
جوری که چفت شویم میان آن
گهگاه که سرک می کشد دزدیده کسی...
می مالیم به هم
تا دیگر نسوتد و
بلند نشود...
* خیابان استانداری در مرکز شهر منتهی به دروازه دولت .
دید و نظر دوستان در ادامه مطلب
گوشی موبایلم تکان می خورد و
انگار
همه ی راه ها به جایی ختم می شود
تا بین نگاه کردن به شماره و فهمیدن،
جز جنجالی کوتاه
که در ارتعاشات ویبره حل شده است
باقی نماند.
و حکماً *
دست و دلم می لرزد
تا می آیم بپرسم تو کیستی...
و نشنیده،
انگار مری و معده ام را
از سیر و سرکه پر کرده باشند
پشتم عرق کند و
پا پا کنم
تا همه چیز زود تمام شود
پنهان که نیست،
هر چند آغاز نشده،
فرسنگ ها میان دو گوشی همراه مان فاصله باشد
من دوست دارم منتظر تکان خوردن و چرخیدن
بمانم ...
سوار بر فلکی
که از هم عقب بیافتیم و جلو ...
* حکماً = حکمن (از حکم) حتمن حکم شده = حتمن
دُونه...
ميان دو جناغ سینه ام
حالی ست
مثل خيال ِ له کردن سر گربه ایی با گوش کوب
و انگار همیشه پر بوده از گل های خرزره *
با شته ها و مورچه هایی
که تا توی سینوس هایم
پشت پلک هایم
تمام سطح جمجمه ام
موکت کشیده اند
و چاره ایی نیست
باید
تاپاله ی ماده خری جوان را که هنوز هم نزاده است *
بخور دهم...
میان دو جناغ سینه ام
حالی ست ...
تو
لباست را بپوش ...
* خرزهره
* پشکل ماچولاغ ( دونه بخور دادن پشکل ماچولاغ)
صفر
چه صدایی می دهد
روغن داغ شده ی روی تابه
وقتی که تخم مرغ ها وسط آن ولو می شود !
نشانی از بینگ بنگ یا چیزی شبیه این ...
چه فرق می کند
سر سفره که نشسته باشد و
چه صدایی از آشپزخانه در آید
هر چند که با پک های غلیظی به سیگار،
نبودن ِ تو را بخواند
خودت با چاقویی تیز
نافت را از دروغ بریده ایی !
تیریک تیریک
ناخن ها که گرفته می شود
با چانه ایی روی زانو ...
یکی در میان
به راست و
چپ و
پادری ایوان،
خُرد ِ خرد
و کسی نیست
غر بزند، امروز سه شنبه است
و یا داد بزند، خانه را به گه کشیدی
و یا جیغ بکشد; چرا روزنامه زیر پایت نیست
دست آخر
می ماند، ناخن گیری دو نبش
و در کنسرو ماهی
كه باید باز شود ...
همه چیز مثل این است
که عجله داشته باشی و
تاکسی،
گیرت،
نیاید …
کار اول
اين چند نفر که مانده تا دم شاطر
پشت به پشت
با هوایی که همه چیز را از هم جدا می کند
برای رسیدن
سری
به پایی
که گم !
لای پول های خرد و آن طرف نان سنگک
و چوبی کوتاه که تق تق سنگ ها را جدا کند
از خمیر پخته ی نان
و ما هم انگار که در آن نفوذ کرده باشیم
مدام سرمان می خورد به سنگ
با این همه
مثل آنتنی که در حلبی پر از سیمان سفت شده باشد
ایستاده ایم
تا امواج بیایند و بروند و بخورند و
چیزی از جایی پخش شود
خواه ناخواه
همه چیز از کف می رود
در این صف
با این همه
دست دست .... !
همه آنچه که هست
میان
دردی که از زیر پوش رکابی من
و دردی که از ...
جایی گره می خورد
آنقدر کور
گویی که گربه ایی را دار زده اند
با دمش
تو می فهمی (؟)
زمزمه ایی به تلخی نفت
در سوراخ های گوش جفتمان
می رود مدام و می آید ؟
و حرف که می زنیم
همه چیز میان ما دو پهلو است ؟!
انگار که انگشتانمان
لای در تاکسی گیر کرده باشد !
نگاه مازیار عارفانی :
حامد جان سلام
این کار حوزه های بازی دارد و دلیلش در ایهامی است که این اثر دست به اجرای ان زده است. اولین سئوالی که در ذهن مخاطب ایجاد می شود این است که مکانی که روایت در انجا اتفاق می افتد و راوی از انجا اثر را روایت می کند کجاست.عناصر عینی که می توانند ما را برای رسیدن به کشف محل مورد روایت یاری کنند عبارتند از((زیر پوش رکابی من))(( سوراخ های گوش جفتمان))و((انگار انگشتانمان لای در تاکسی گیر کرده باشد)). به اعتقد من مکان راوی این اثر در تاکسی است. و زمان در این متن(همچون مکان متحرک و روبه جلوی متن) حرکتی رو به جلو دارد. حرکت از سمت حال به سمت اینده است.این اثر اروتیسم را در کنار مسائل اقتصادی_سیاسی توامان کنار هم گرد اورده است.
همه آنچه که هست
میان
دردی که از زیر پوش رکابی من
و دردی که از ...
جایی گره می خورد
.....
آنچنان کور
گویی که گربه ایی را دار زده اند
با دمب خود
.....
همه چیز میان ما دو پهلو است ؟!
.....
ما ردپای این دوپهلویی را در تمام متن می توانیم بنگریم. دو پهلوی (فرد و جامعه) (من وتو)(سیاست و اروتیسم)....و .... در مقاله ی اخرم که در اوارستان ثبت کرده ام مقاله ای دارم تحت عنوان((قیام چند سونگری رادیکالیسم بومی بر علیه یکسو نگری در شعر به اصطلاح شعر امروز)) که در انجا رابطه ی شعر و سیاست را در شعر امروز تشریح کرده ام. به اعتقاد من رد پای بسیاری از حرف هایم را در این متن می توان دید. یعنی انسان امروز چه بخواهد و چه نخواهد در خصوصی ترین مسادل فردی اش(مثل سکس)هم نمی تواند به مسائل جمعی بی تفاوت باشد.البته اروتیسم برداشتی ست که من از این متن داشته ام و شاید دوستان دیگر برداشتی دیگر داشته باشند. و این هم دلیلش ابهامی ست که در این اثر موجود است...شاید ان گزاره ی اخر هم کنایه باشد به این که انسان امروز بالاخره به یک جایی گیر است و تمام فرد فرد یک جامعه به هم گره خورده اند و نمی شود این گره خورده گی ها را از هم وا نمود... شاید شاعرانگی این اثر بیشتر حول همین محور گره خوردگی در متن می چرخد و نقطه ی قوت اثر هم در همین گره خوردگی باشد...اما باز هم حامد جان به نظرم می شد بیشتر روی زبان این کار تمرکز کنی تا بیشتر فرم و محتواد در هم گره بخورند... موضوعی را که بر ان دست گذاشتی(مفهوم گره خوردگی در زندگی انسان معاصر) به هر حال موضوع نابی ست که در دست بندی اثاری چون مسخ کافکا / کوری ژوزه ساراماگو/ کرگدن اوزن یونسکو و... قرار می گیرد... اما اینبار به جای مسخ شدگی انسان خود نقشی محوری ایفا می کند که این نیز از نکات برجسته و خوب اثر است... یعنی روایت انسانی از انسان و بازتاب گره خوردگی در جهان معاصر...
نگاه مهدی حسین زاده :
وضعیتی که این متن در آن شکل می گیرد وضعیتی چالش گرایانه در توصیف رابطه ایی
سرد و پیچیده است که بین دوشخصیت که راوی یکی از از آنهاست روایت می شود
راوی خود حضوری مستاصل دارد و درایجاد این سرگیجه "دیگری"را نیز شریک می داند
هردو انگار به یک اندازه در این سردر گمی مقصرند (نوع استفاده از افعال و واژه های جمع این امر را پررنگ تر می کتد:(زمزمه ایی به تلخی بوی نفت/در سوراخ های گوش جفتمان/مدام می رود و می آید ؟/ و حرف که می زنیم/همه چیز میان ما..../
انگار که انگشتانمان ..../) ودر این بین همدلی بین دو کارکتر پدید می آید که هردو به "نوع رابطه ی "بین خودشان آگاهی دارند و این مسئله ایی یک طرفه نیست( گونه ایی که در ادبیات کلاسیک ما نمونه هایش به وفور یافت می شود) بلکه رسیدن به آگاهی دوطرفه به این سردی روابط است که راوی می کوشد با بهرگیری از عناصری تازه حوزه های مشابهت را در متن با "عناصر ی دیگر" بیگانه گردانی کند:
(جایی گره می خورد/آنچنان کور/گویی که گربه ایی را دار زده اند/ با دمب خود)
یا :(زمزمه ایی به تلخی بوی نفت/در سوراخ های گوش جفتمان/مدام می رود و می آید ؟) و نیز:(همه چیز میان ما دو پهلو است ؟!/انگار که انگشتانمان /لای در تاکسی گیر کرده باشد !) که رویکردی طنز پردازانه با محتوایی که به هیچ روی وضعیت خوشایندی نیست این متن را به سطحی دوسویه می برد که از یک طرف درد وجود دارد و در دیگر سو راوی ا یی با نگاهی زیرک و مطا یبه گر ......
این متن در قیاس با متن های دیگر حامد نیکبخت از تازه گی هایی برخوردار است که می کوشد به سمت پرداختی ریزپردازانه از روابط بین آدمها بپردازد که جرقه های آن را در متن های پیشین او به شکل پنهان دیده بودیم اما این بار عیان تر به سراغ سوژه
می رود و تلاش می کند در توصیف ها و در نهایت اجرای متن بالا خص منطقهای همنشینی و جانشینی عناصر آشنازدایی را در شعر اعمال کند.....
اما می توان این پیشنهاد را به مولف داد که در انتخاب گزاره ها و نوع برخورد برای افاده ی معنا های مستتر دقت بیشتری به خرج دهد تا از در افتادن به دام گزاره های فانتزی در متن های دیگر پیشگیری کند :
گزاره ی :(آنچنان کور/گویی که گربه ایی را دار زده اند /با دمب خود/تو می فهمی (؟)) اگر چه توی معنا ها می توان به محتوای مورد نظر متن رسید اما "انتخاب"این تصویر در گزاره با ان فعل خطابی_ پرسشی :(تو می فهمی (؟) ) که علامت سوالی هم که داخل پرانتز آمده کمی شعررا به سمت اجرایی فانتزی می برد ....
روی همرفته افق های روشنی را نوید می دهد این متن ........
هنوز خون می چکد از
گوش های من
که بریدی و
در کیف افتاده از شانه هایت انداختی و
دیگر گوشی شنوا هست
تا لب زدن هایت در آخرین بی راهه ی در آغوش گرفتنی را
روی نیمکت های هشت بهشت
بفهمد و
بلرزد
که در آن فضای تهی
میان لوازم آرایشت
به چه سازی برقصد !
حالا
لیوان پلاستیکی چای و چهار حبه قند با گوش هایی باز کنار تو نشسته اند...
*هشت بهشت ، پارکی در اصفهان
نگاه از ابوالفضل حسنی :
اساسن در کار های حامد نیکبخت یک طنز زیر پوستی و جود دارد که من احساس می کنم که اگر در فضا های بکر و بکر تر همچنان خودش را گرم نگه دارد حامد می توانمد یک حساب دراز مدت برایش باز کند......حسابی که به این باور است این گونه طنز که می توان به جرات نامش را چیز ی گذاشت در تحت عنوان :طنز ایهامی......در کنار گونه ای دیگر از طنز که در سالهای اخیر تجربه شدو شرایط کنایی متن را بیشتر افشا می کرد قرار بگیرد.......خب حالا چرا گفتم طنز ایهامی ببینید این کار حامددر این حال که می خواهد چیزی را از خودش بروز دهد که تا کنون فرا چنگ مخاطب نبوده به بروز چیزهای دیگری هم چنگ می زند که از خودش بیرون است ....من دقیقن دارم بوی چند پهلویی طنزی را خیلی حساب شده در این کار حامد می بینم اما باید دقت داشت که هنوز میدان پر تاب ان کوچک می باشد و مولف این متن حواسش را باید جمع کند تا این فراورده را از دست ندهد .....لطا فت وشفافیتی که با یک نیشخند چند بعدی تمایل دارد وارد جهان معنا شود خط اخر این متن کنایتن چیزی را افشا نمی کند که ما معتقد به ارایه ی بدیل ان در متون ما قبل باشیم بلکه طمع طنزی را می دهد که چند زاویه را تو امان به رخ می خواهدبکشد می کشد؟! تنها تمهیدی که برای این گونه نوشتن ها دارم این است که هر چه قدر دامنه ی نشانه ها وسیع تر باشد ابعاد این گونه نوشتن نیز زیاد می شود .....یا به عبارت دیگر هر چقدر نشانه ها سالم تر سر جای خودشان امده باشند انجاست که رندی متن بر ملا می شود با طنزی که به ان امیخته است.
+
خروس خوان صبح
یادم رفته بود
زنم یا مرد
صلاةِ ظهر
یادم آمد
با قسط مهریه
که پرداختم !
-
ننه می گفت
پیر شوی مادر
تو می گویی،
نَه !
/
کف گرگی خورده ایی ؟
عشق تو مثل آن بود
کوبیده بر پیشانی ام !
*
سرایدار مسجد پَلانی* بود که مرد
بچه های محل میگویند
در جوانی یک جیپ را بلند می کرده روی دست
مرد خوبی بود
پسرش را در پشت بام مسجد گرفتند با یک پسر بچه
دختری هم داشت قشنگ
بچه های محل می گویند بالاي باسنش یک قلب خالکوبی
کرده.
خانواده ی آبروداری هستند در کل !
* پلان = پهلوان
نقد از مهدی حسین زاده :
متن اول
اگر برای این متن فرمی در نظر بگیریم باید به سراغ حوزه هایش برویم:
حوزه ی زمانی آغاز کار(خروس خوان) در برابر موقعیت راوی که هم جنسیت و هم موقعیت او در پایان اثر برملا می شود خود حوزه ایی نشانه شناسیک را در بر می گیرد:1. موقعیت "خروس" در (خروس خوان صبح) در برابر موقعیت سرگیجه ی "راوی" : (یادم رفته بود زنم یا مرد)
2.حوزه ی کنایی فعل(یادم آمد) در برابر سر فرود آوردن راوی در برابر امری محتوم: (پرداخت مهریه):( صلاه ظهر / یادم آمد/باقسط مهریه/ که پرداختم)
اما در "اجرا" : خروس خوان صبح .......تا .........صلاه ظهر : حوزه های زمانی این فرمند.
گره : ((یادم رفته بود زنم یا مرد))
باز شدن گره: ((یادم آمد با قسط مهریه که پرداختم))
یکی از دشواری های کارهای کوتاه فرار کردن از حوزه های تک ساحتی ست که بنا به کوتاهی شعر خطر افتادن در آن بسیار بالاست که هر چه اثر کوتاهتر باشد این مسئله پررنگتر می شود..... اگر به هایکو ها هم نگاه کنیم آنها هم به گونه ایی شمول وسیعی ندارند و تنها می توانند یک یا دو لایه ی محتوایی را پوشش دهند
و بسیار انگشت شمارند هایکوهایی که گستره های وسیع محتوایی را در بر می گیرند که اغلب آنها آبشخور بزرگی ( دانای کل) دارند که مانند پیامبری ایجاز گونه کلمات را در اثر می ریزد........ که کارکرد امروزی آن دیگر متصور نمی باشد....
یکی از شریان های مهمی که این اثر می توانست از آن به بهترین شکل ممکن استفاده کند طنز بود :این از خود اشارات متن هم به خواننده اعلام می شود
اما از پرداخت مناسبی در اثر بهرمند نشد تا ساحت های خود را باز تر کند:
هنگامی که راوی زمان (صلاه ظهر)را اعلام می کند و اینکه (باقسط مهریه) متوجه می شود که زن است یا مرد ....این تعلیق جالبی در کشیدن متن به حوزه ی طنز دارد: اینکه با وجود مرد بودن راوی و اینکه مجبور است علی رغم میلش (به اجبار)مهریه را بپردازد .....متن را به طنزی دعوت می کند که انگار (راوی) جنسیت مقتدر خود(مردانگی) را هم در خطر می بیند(در برابر امری که باید به آن تن دهد) که علامت تعجب پایانی هم این امر را برجسته می کند.
متن دوم
این متن فضایی تغزلی را بین من(راوی)/ ننه / و تو(معشوقه) در حوزه ای کلامی به تصویر می کشد:
ننه می گفت: پیر شوی مادر ..... که در معنای ادبیات عامیانه دعایی برای عاقبت به خیری ست و باری مثبت دارد....اما از طرف معشوقه سمپاتیکی به واژه ی "پیر" صورت می گیرد که حوزه ی تغزلی شعر را برجسته می کند.
فرم کار در سیری تناقض نما در برابر دو موقعیت ننه در برابر معشوقه است اگر چه ننه برای عاقبت به خیری من (راوی )...دعا می کند...اما معشوقه هم همین را می خواهد ...اما فقط با واژه ی پیر مشکل دارد ........و شعر هم می خواهد همین فضا ی کلامی - عاطفی را شکار کند.
متن سوم هم چنین فضایی دارد اما به طرزی دیگر:
جابه جایی محتوایی (داغ پیشانی) با (جای کف گرگی) برای محتوایی عاشقانه ....
که بیشتر خشونت عشق را تداعی می کند تا بار عاطفی آن را ...... که با اجرایی
کنایی همراه است.
اثر چهارم : نوع ساختار اثر با نحوه ی روایت خطی آن و بهرگیری از چیدمان ساختاری عناصر بیشتر به داستانی کوتاه شبیه است تا شعر
و جابه جایی تخیل نیز در آن(بدان گونه که در شعر می یابیم) صورت نگرفته است و همه چیز حی و حاضر است حتی کنایه ایی که در متن به سرایدار و مسجد طعنه میزند واینکه همه ی بچه های محل می دانند!!! که" او"(پلان) آن کاره بوده است و شاید با او هم تجربه ایی اینچنینی داشته اند: (بچه های محل می گویند بالاي باسنش یک قلب خالکوبی کرده)...ودر پایان بندی کنایه ایی که متن در اثر اجرا کرده را راوی - مولف به زبان می آورد:(خانواده ی آبروداری هستند در کل !)
یک شعر
کنار پل شهرستان نشسته ام
قوسش روی زاینده رود ،کمان ابرو های تو ست
طاق هایش را می اندیشم
و رنگش
که زرد
که پریده
یادم می افتد مال ساسانی ست
دسته ی پرستو ها از شمال می آید
زیر پل می نشینند
آنجا که آب لَنبُر می خورد
انگار پل را می بوسند
چقدر دلم می خواهد من هم با او عشقبازی کنم
راستی
پل به عربی مونث است یا مذکر ؟
باید بدانم.
که به همجنسبازی متهمم ؟!
يا به زنای محصنه ؟!
نقد از خانم ثابتی :
آقای حامد عزیز من با حذف یک کلمه ی شهرستان در سطر اول که به نظرم در شعر اضافه آمد به تصویری جاندار ، پر حس و انرژی و شوخی رسیدم.
( البته یک کلمه ی مثل و چند تا است هم حذف کردم ).
کمان ابروی دلداده راوی شعر ، مثل کمانی بر چشم خیس و پر آبش طاق بسته. چشم ، چشم یار است. یار مرد است یا زن ؟ نمی دانیم. راوی جنسییش را تا اینجای شعر آشکار نمی کند. چرا باید این نکته مهم شود. شاعر زیرک تر از این حرف هاست . او حامد نیکبخت است که در عاشقانه ترین شعر ها هم دست از سر طنز زیر پوستی بر نمی دارد.
آنجا که از خستگی وصف های مکرر ( زرد ... پریده ...) خلاص می شود در سطر هفتم با تاریخچه ما لکیت این پل به دوره ساسانی ، با نیشخندی شیطنت آمیز آن رویه شعر را هم به رخ می کشد که مگر قرار نبود این پل طاق ابروی یار باشد. پس راوی شعر یادش می افتد که این چشم و ابرو صاحبی به نام ساسان خان دارد.
اما شاعر باز دست بردار ذهن خواننده نیست که حالا طبق عادت ، مطمئن شده ، یار وصف شده را زنی زیبا فرض کند. شاعر با وصف ایماژ بصری رفتار آب رود با پل و تنه به تنه شدن آنها صحنه خیالی و دلخواه معاشقه راوی عاشق را با معشوق درون شعر روایت می کند. اما باز در چند سطر آخر شیطنت فراموش شده گل می کند و نیمه ی نا تمام ، سطر هفتم را کامل می کند. از خود می پرسد آیا عشقبازی کلمه ها با هم حکم دست درازی به وابسته ساسان دارد و زنای محصنه دارد ؟ از طرف دیگر ، از آنجا که رفتار پل در معاشقه بیشتر مردانه است پس نکند از اساس شاعر در کناره ی رود کلمه و تصویر ، شاهد شکار صحنه معاشقه دو همجنس با هم است.
نقد از مازیار عارفانی :
چیزی که درباره متون حامد نیکبخت همیشه وجود دارد عنصر غافلگیری روایی است(چیزی که دوستش دارم).این غافلگیری در حوزه زیبایی شناختی ذهن مخاطب تاثیر گزار است زیرا با بازی عاطفی داشته های پیشا متنی را به چالش می کشد تا فضای خلق شده ی اثر به اثبات برساند. این روند با دوری جستن از منش های زبانی پیچیده اصولا اتفاق می افتد و ما با روایتی شفاف مواجه هستیم که عمدتا تمایل به ورطه های نوستالژیک و گاها رویا گونه دارد( که این یکی در راستای حرکت به زمان ما بعد است). در این مسیر (باز هم عموما) کاراکتر یا همان ضمیر ((تو)) علت تمام تحرکات ((من)) و ((جهان متن)) می شود. این اثر هم از این چهارچوب شاعرانه ی انحصاری حامد نیکبخت خارج نبود و نیست. این شعر در حوزه ی شباهت ها که اتفاق می افتد و راوی _ کاراکتر می خواهد با پل به خاطر شباهتش به معشوق(تو) عشقبازی کند(منش ضد مدرنیستی).اما نمی داند پل مونث است یا مذکر؟
دسته ی پرستو ها از شمال می آید
زیر پل می نشینند
آنجا که آب لَنبُر می خورد
انگار پل را می بوسند
چقدر دلم می خواهد من هم با او عشقبازی کنم
اما به هر رو کارکتر اگر موفق به عشقبازی با پل (جانشین تو معشوق) شود که هرگز نخواهد شد باز هم متهم است.همانگونه که اگر با معشوق این کار را می کرد متهم بود. غیاب ((تو)) عاشقانه در این متن به خوبی مشاهده می شود واین غیاب است که راوی _کاراکتر را به رویای عشقبازی کردن با پل فرو می برد(که این به دلیل شباهت پل به معشوق)است.در پایان باید بگویم این متن ضد مدرنیستی( اما عاشقانه)با کارکردهای طنز توانسته غافلگیری اش را به متن و متن را به دنیای مستقلی در چهارچوب شعر بدل کند.
ه
نم نمی
در هوا و
صورتم
مثل گچ.
بی چتر
چکیده آب
از بینی و سرم.
تا تو ،
وجبی شاید و
من
خشکم زده است .
هوا
سرد !
ح.نیک بخت.اصفهان.زمستان هشتاد و پنج
ّّی
می خواستم دیش را تنظیم کنم
به هم خورده بود،
یادم آمد
به سمت قبله است
کمی راست تر !
الف
- نفسم پایین می رود بالا نمی آید ،
نَنِه می گفت .
آسم داشت.
من هم انگار،
از وقتی که تو را نفس می کشم. !
ب
به عشق فکر می کنم
و در آن ،
به تو تجاوز .
سنگسارم اگر کردند،
به بقیه بگو
لو ندهند
فکرشان را.
نامردی ست !
پ
فکر می کردم چهل ستون من باشی
فریبم دادی
با بیست ستون ،
افتاده در آب !
ج
یک فشارکی دیگر هست
که میوه می فروشد
در چهار سوق
حاجی اش می گوییم
بچه که بودم می خواست
در انبار مغازه به من موز بدهد
آنجا اما،
تاریک ِ تاریک بود !
شعری تقدیم به خانم ثابتی عزیز در ادامه مطلب
و
پنج شعر کوتاه
دو
مِهر
در تو
تمامن ،
سر به مُهر مانده
من
چه بیخود،
کباده اش، می کشم !
یک
عشق ،
هنوز
تو را
و مرا
از تک و تا نیانداخته
در این ساعت شماری مرگ
صفر
نامرد ،
من مدام یک و دو می آورم
تو مدام،
جفت شش
با چشمک
به تاس ها!
منفی یک
یادت هست
اول بار که دیدمت
چه سرخ و سفید شدم
حالا اما،
چه سرخ و سیاه !
منفی دو
داشتم میگفتم حرام زاده ایی
سر رسیدی
فهمیدم حلال زاده ایی
تو اما مرا، بازداشت کردی !
عجل ِ معلق !
و چهار کار کوتاه
یک
دوستم آمد
لخت شو مثل من
قرار است، ببندد
نافمان را به هم !
دو
فرقی نمی کند
کدام سمت ترازوی تو باشم
یا میزانت را
با کدام اعتراف لبریز کنم،
من که می دانی
تنم به تن تو خورده است .
سه
شکمم را
بیهوده صابون زده ام
تو گدایی در عشق !
نم
هم،
پس نمی دهی !
چهار
عزیزم
کلاه از سر برمی دارم
به نشان احترام
اجازه می دهی
کلاه تو را هم بردارم
به نشان احترام!
ژیلت
بیدرا شدم و آن بیرون آدم ها منتظرند...
دوباره صبح.
آیینه دستشویی.
دوباره تو.
من ،
دوباره زبر.
دوباره باید
صورتم را بزنم.
خوب است
سبیل بگذارم، اصلا.
تا آویزان باشی تو هم از گوشه اش.
واز ترس سقوط در فاضلاب،
هی خواهش کنی
که تیغ نزنم
صورتم را .
بر عکس همیشه این بار!
دوباره من ،
دوباره تو،
انکار ،
اصرار.
این همان است که به آن می گویند راز بقا ؟
.
منفی دو
تو رفتی و من
هرشب به جای لبانت
یک سال است
سماق می مکم!
منفی یک
می خواهم بالا بیاورم
از وقتی که تا خرخره ام
خورده ام
تو را!
صفر
نمی دانم چرا؟
عاشق تو که شدم،
خواهرت را بیشتر دوست داشتم
و عاشق خواهرت که شدم
تو را!
خدا را شکر که من بی برادرم !
چند کار کوتاه
یک
مزاجم به هم ریخته انگار
ننه اگر بود
چهار تخمه دم می کرد
از آن فقط سه پستانش به یادم
مانده!
دو
تو می گفتی .
بچه که بودم
دوست داشتم مثل گاو
غذا را دوباره نوشخوار کنم
من اما عزیزم،
غذا نیستم.
..........................................6/9/85
سه
کاش برای همیشه می رفتی
ای تو
که از صبح تا شب
در دلم رخت می شویی!
.....................۸۵
چهار
من تورا به دو قران سیاه می فروشم
تو که در من
به تاج و تخت شاهی رسیدی...
آن وقت که دیوانه ایی
از حوالی ام گذشت...
پنج
پشت آن در که حرف یک زار نمی ارزد
برای رنگ پیراهن
آدمها،
ایستاده سین جیمم می کنند
...............................۸۵
یک
خواستم دوستت بدارم
عطسه کردی
صبر آمد
......................۸۵
دو
در تو
در مهر
در عشق
گیر کرده ام
مثل خر ،
در گل !
.................................83
سه
چقدر دلم می خواهد برقصم ،
بندری .
سینه لرزان !
دست لرزان !
..................84
جر نزن
تو باختی
سنگ روی خطوط من جا ماند...
...........................................85
از هر در که بیرونت می رانم
از دیگر در می آیی
ای تو وسوسهء عشق ورزیدن
...............۸۴
عجب قمر در عقربی ست
میان من وتو.
و حرف مردم
چون سایه بی گریز
.........................۸۴